ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام

متن مرتبط با «برسد به دست دوستم ماهی» در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام نوشته شده است

ماجرای حرفهای یک مغز با (بلا تکلیف) (؟) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «حرفهای یک مغز با (بلا تکلیف) (؟) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.   RSS   آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردا...

    ادامه مطلب
  • مردی به نام اُوه

  • نیلوبلاگ

    من، در آن نقطه از دنیا و زمان ایستاده بودمدلم شکسته بودمغزم در آستانه انفجار از آن حجم صدای موسیقیامالبخندی به بزرگی همه دنیا روی صورتم بودولذت می بردم از هیجان زندگیکه با شور و سر و صدای بچه ها زیر پوستم در جریان بودمن در آن نقطه از دنیا و زمان ایستاده بودمو هیچ چیز در خاطرم نبودجزلذت زنده بودنلذت زندگیشکرگزاری برای هرآنچه بوده و هست...

    ادامه مطلب
  • حرفهایی که دیگر به تو نخواهم گفت

  • نیلوبلاگ

    رفاقت تمام نمی شودگِله دارم نازنینمادعا نمی کنم حق دوستی و رفاقت را تمام کرده ام اما؛ رفیق بودم، نبودم؟؟می دنم که نه از شکلک خوشت میآید نه از عکس نوشته نه ابراز علاقه و نه هیچ چیز دیگریولی من که هیچوق...

    ادامه مطلب
  • حرفهای یک مغز با (بلا تکلیف) (؟) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

  • نیلوبلاگ

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام ف...

    ادامه مطلب
  • دور باطل یا کسب تجربه

  • نیلوبلاگ

    نوجوان که بودم هرچی ناراحتم می کرد به روی خودم نمی آوردم. چطور می شد که عصبانی بشم و داد و بیداد راه بندازم. گریه هام بی صدا... غصه هام بی صدا... خودم بی صدا... وقتی ام رفتم سَرِ کار همینطوری بودم. مطیع و سربه زیر و کاری، بی حرف و اعتراض و گِله؛ مگه اینکه یکی دیگه شورش رو در می آورد و منم از هر راهی رفته بودم طرف هنوز ناصواب بود. آنوقت آن رویِ ندیده من بالا می اومد و خیلی زود هم فروکش می کرد. (چی می گن؟؟... رَگِ گاوِ عصبانیِ اردیبهشتی... یه همچین چیزایی) گذشت و رسید به ازدواج و شوهر و خانواده اش و خلاصه، زندگی دیگه... اون موقعا رِندی آدما خیلی اذیتم نمی کرد، راستش به روی خودم نمی آوردم بازم قورت می دادم و حَیا می کردم و نمی گفتم... حتی غـُر هم نمی زدم، فقط به اصطلاح خودم صبوری می کردم. حتی س...

    ادامه مطلب
  • درد -این نوشته متعلق به هیچ کس نیست

  • نیلوبلاگ

    » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید. ...

    ادامه مطلب
  • برسد به دست دوست

  • نیلوبلاگ

    برسد به دست دوست نویسنده: رفیع افتخار مترجم: --- معرفی نویسنده: رفیع افتخار متولد 39 در تهران و کارشناس ارشد رشته کشاورزی است .او کار خود را از سال 69 به صورت حرفهیی در دو حوزه ترجمه و تالیف شروع کرده و تا کنون بیش از 25 اثر داستانی را ویژه نوجوانان و جوانان نوشته است. متاسفانه اطلاعات بیشتری نتوانستم پیدا کنم و همین متن کوتاه را که در اکثر سایتها ذکر شده را به عنوان «معرفی» من هم نوشتم. *** کتاب شامل 6 داستان مجزا : برسد به دست دوست – خانه خرگوش ها – ما «شین» ها – گرمی برف – خوشمزه ترین نصف ساندویچ دنیا – کنار دریا؛ می باشد. از جمله آثار رفیع افتخار می ...

    ادامه مطلب