دور باطل یا کسب تجربه

خرید بک لینک
نوجوان که بودم هرچی ناراحتم می کرد به روی خودم نمی آوردم. چطور می شد که عصبانی بشم و داد و بیداد راه بندازم. گریه هام بی صدا... غصه هام بی صدا... خودم بی صدا...

وقتی ام رفتم سَرِ کار همینطوری بودم. مطیع و سربه زیر و کاری، بی حرف و اعتراض و گِله؛ مگه اینکه یکی دیگه شورش رو در می آورد و منم از هر راهی رفته بودم طرف هنوز ناصواب بود. آنوقت آن رویِ ندیده من بالا می اومد و خیلی زود هم فروکش می کرد. (چی می گن؟؟... رَگِ گاوِ عصبانیِ اردیبهشتی... یه همچین چیزایی)

گذشت و رسید به ازدواج و شوهر و خانواده اش و خلاصه، زندگی دیگه... اون موقعا رِندی آدما خیلی اذیتم نمی کرد، راستش به روی خودم نمی آوردم بازم قورت می دادم و حَیا می کردم و نمی گفتم... حتی غـُر هم نمی زدم، فقط به اصطلاح خودم صبوری می کردم. حتی سپردم به خدا و این حرفام برام معنی نداشت. فقط صبر و سکوت. دیگه از اشک و این آبغوره گرفتنام خبری نبود. نهایتش یه نگاه بود که خنجری می رفت سَمتِ طرفِ مقابلُ و صداش رو در می آورد.

بچه ها که یکم بزرگ شدند و از ناناچی و جوجو نازی و اینا که دراومدن، سروصدای منم بیشتر شد. غُر زدنا... ایراد گرفتنا... به رو آوردنا... داد و عصبانیت و امان و فغان از بی شعوری و بی خیالی و بی مسئولیتی و بازم بیشعوری و بیشعوری و بیشعوری ... خلاصه هرچی خورده بودم ریختم تو یه عالمه صدا و پس دادم به آدما...

حالا دوباره ساکت شدم... دوباره اشکام بی صداست... اما می سوزم... از بیشعوری خودم... از دلسوزی های بی خودی و اَلکی خودم... از باج دادن به دیگران برای آرامش داشتن... جیگرم می سوزه... می سوزه و آتیشش همه ی جون و روانم رو می سوزونه... از دورویی آدما... از منفعت طلبی شون... از اینکه پَست و متظاهرَن... از اینکه تو روت یه چیزن و پشت سرت یه چیز دیگه... هار و دَریده ان... حاضرن عزیزِ خودشونُ تیکه تیکه کنن تا به چیزی که می خوان برسن...

تازه توقع انتظار داریم آسمون باهامون مهربون باشه... زمین ساکت و آروم باشه... همه فقط لبخند بزنن و بِگن به به و چه چه...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۶ساعت 16:23 توسط آرزو |
ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...

ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 116 تاريخ: يکشنبه 1 بهمن 1396 ساعت: 7:57

صفحه بندی