راستش خیلی از مواقع خودم هم در مورد چرایی، چگونگی و نتیجه اتفاقات گیج و سردرگم هستم؛
مثل آدمی که از بیهوشیِ عمیقی کم کم بیدار می شود
یا کسی که از اعماق تاریکی به سمت نور می آید و دستش را جلو چشمانش حائل می کند تا نور چشم هایش را نزند و بتواند حداقل جلو پایش را ببیند
یا کسی که با ضربه ای ناگهانی یا انفجاری در نزدیکی اش نه درست می شنود و نه درست می بیند و گویی برای لحظاتی -که کوتاه به نظر می رسند اما واقعا دنیایی فاصله اند بین آنچه بودیم و آنچه می شویم- از بودن کنده می شود.
خلاصه هرچه هست حالت غریبی است که بعضی وقتها مرا می ترساند و احساسات عجیبی را تجربه می کنم که تعریفی از آنها ندارم و آنچه از پَسِ این تجربیات می آید، هم عجیب تر است و هم درک کردنش مشکل تر، چون؛ راستش شبیه تجربه هایی که داشته ام یا در اطرافم جریان دارند نیستند.
گاهی فقط می توانم نظاره شان کنم: قضاوت نکنم - تحلیل نکنم - دچار احساسات و هیجانات نشوم، تصمیم نگیرم و مثل یک دوربین مداربسته -فقط و فقط- مشاهده کنم که باید اعتراف کنم اصلاً کارِ راحتی نیست و در موقعیت های مختلف درک می کنم و آگاه می شوم که چرا سهل و راحت و آسان نیستند.
و باز هم باید اعتراف کنم که دلم می خواسته یا می خواهد بر همه اینها نقطه ای بگذارم و تمامشان کنم اما... اما.... اما.....
نه می توانم بگویم "دریغ" نه می توانم بگویم "ایکاش" نه می توانم بگویم "آه/افسوس/فغان/امان"
چرا که بعد از همه اینها، وقتی کمی هوشیار می شوم و به آنچه پیش رویم است واقف می شوم از کشف و در پی آن شروعی تازه سرخوش می شوم.
در این لحظات آنچه در بطن داستان است را -درست است که- نمی بینم اما به تجربه می دانم که این شروع نو هم بدون چالش نیست و امیدوارم که این بار آنچه اندوخته دارم کمکم کند تا این راه را کمی زودتر، کمی راحت تر و کمی خوشحال تر از گذشته طی کنم و حتی امیدوارم این بار کمی بیشتر استراحت کنم.
و در نهایت باید بگویم که زندگی در سالهای اخیر اینگونه برای من معنا پیدا کرده و مفهوم آن را به همین تلاش و تکاپو و چالش ها دریافته ام و به این جهت است که چنین مات و متعجبم کرده چرا که پیش از این دیدگاه دیگری نسبت به زندگی داشتم. البته هنوز هم به همان اندازه برایم زیبا و شیرین و خواستی است اما دیگر ساده لوحانه نیست.
ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 50