
ساز دلم کوک نیست... بود، نوایش خوش بود، حالش خوب بود بود حالا کمی غمگینم... خدایا این صبوری ها که از من می خواهی در توانم نیست... کم آورده ام... باخته ام به خودم... هیچ کدام از نقابهایم به کارم نمی آیند... گریه هم آرامم نمی کند فقط خدا می داند که پشت این اشکها و لبهای فروبسته چه فریادها و بغضها را...
ادامه مطلب