بعدش شروع میشه
همهمه ها، حرفا، قضاوتها، خوددرگیریها و هزارتا اتفاق که تو ذهن و مغزم می افته و توصیـفِ تجسمی اش خیلی سخته
نتیجه اش هم معمولاً یک نفس عمیقه یک چیزی شبیه به آه و در نهایت؛ یا خدا رو صدا می کنم یا به یکی از ائمه بزرگوار (ع) متوسل میشم.
گاهی حالتهامو فراموش می کنم تـ ـ ـ ـ ـ ا تکرار همین حالت برای مدتی بعد که دقیقاً معلوم نیست کـِی باشه.
=====
از وقتی برای این (نوع) شناخت از خودم یک نام یا تعریف -حرفهای یک مغز بلاتکلیف- پیدا کردم، تفاوتهایی بوجود آمده:
+ به حالم آگاهم
+ همون حرفهای بلاتکلیف هم دسته بندی شده اند
+ متوجه موقعیت زمانی و مکانی هستم
+ برای آن دسته ای که ارزش چندانی ندارند -حتی اگر از نظر احساسی بنظر خیلی مهم باشند- وقت تلف نمی کنم
+ با توجه به مورد قبل، واکنش حسـّی ندارم
و چندتا + + + دیگه...
بنظرم پیشرفت خوبی داشتم. از خودم راضی ام
همین
ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 109