حرفهای یک مغز بلاتکلیف (19)

خرید بک لینک
خیره می شم به یک جایی، گردنم لق لق تکون می خوره و همراهش سـَرم مثل منارجنبون تکان تکان می خوره و بعدش حالت چهره ام عوض میشه. گاهی به خشم، گاهی به غم، گاهی به پوزخند و گاهی هم به یک لبخند

بعدش شروع میشه

همهمه ها، حرفا، قضاوتها، خوددرگیریها و هزارتا اتفاق که تو ذهن و مغزم می افته و توصیـفِ تجسمی اش خیلی سخته

نتیجه اش هم معمولاً یک نفس عمیقه یک چیزی شبیه به آه و در نهایت؛ یا خدا رو صدا می کنم یا به یکی از ائمه بزرگوار (ع) متوسل میشم.

گاهی حالتهامو فراموش می کنم تـ ـ ـ ـ ـ ا تکرار همین حالت برای مدتی بعد که دقیقاً معلوم نیست کـِی باشه.

=====

از وقتی برای این (نوع) شناخت از خودم یک نام یا تعریف -حرفهای یک مغز بلاتکلیف- پیدا کردم، تفاوتهایی بوجود آمده:

+ به حالم آگاهم

+ همون حرفهای بلاتکلیف هم دسته بندی شده اند

+ متوجه موقعیت زمانی و مکانی هستم

+ برای آن دسته ای که ارزش چندانی ندارند -حتی اگر از نظر احساسی بنظر خیلی مهم باشند- وقت تلف نمی کنم

+ با توجه به مورد قبل، واکنش حسـّی ندارم

و چندتا + + + دیگه...

بنظرم پیشرفت خوبی داشتم. از خودم راضی ام

همین

ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...

ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 8:25

صفحه بندی