اما مگر به همین راحتی هاس! تصمیم گرفتم موسیقی گوش کنم بلکه موفق بشم ساعات کاری اداره رو پشت سر بگذارم و به حالم غلبه کنم.
از پشت مونیتور به همکارهام نگاه می کنم. آه خدا، داریم چکار می کنیم؟
این همه عصبانیت
این همه بدو بدو کردن
این همه غم و غصه و نگرانی
این دلشوره های ناتموم که مثل زهر تو وجودمون ترشح می کنیم
این همه حرص و طمع، بدگویی، زیرآب زنی، پشت هم اندازی
واای خدا چرا؟
بگذار فکر کنند که من دیوانه ام. مگر نیستم؟ همه مون هستیم فقط درجه اش فرق می کنه اما به هر ترتیب همه مون دیوانه ایم.
اگر عاقل بودیم طور دیگه ای زندگی می کردیم.
می خوام امشب با بچه هام فیلم ببینم، کارتهای بازی کودکانه بازی کنم، مسابقه درست کردن برج بگذارم. شاید یکمی همدیگر رو قلقلک [غلغلک] دادیم
شاید به فردا فکر کردیم و چند روز بعد از آن و یا روزهای گذشته
به همه اتفاقاتی که افتاد و برنامه هایی که در پیش داریم
اما الان خوبم
شکر خدا
آرامترم
شکر خدا
تحملم بیشتر شده
شکر خدا
و شکر خدا که خدا دارم
ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 100