وقتی به خودم نگاه می کنم، از گذشته تا به امروز خیلی تغییر کرده ام. بیشتر از آنچه که خودم باور کنم.
گاهی از خود نا امید می شوم و می اندیشم که اشتباه می کنم و مرتب به دنبال آن هستم که اشتباهاتم را جبران کنم یا اینکه راههای بهتری برای مقاصدم پیدا کندم اما؛ در بسیاری مواقع متوجه می شوم که من اشتباه نمی کنم – یا حداقل نه آنقدرها که خودم فکر می کنم – فقط کمی زودتر از دیگران فکر می کنم، تمام جوانب را قبل از آنکه رخ بدهند از نظر می گذرانم، نگرانی هایم را در غالبهای گوناگون بررسی و برای هر کدام راه حلی پیدا می کنم و بعد سعی می کنم با کمترین هزینه –جانی، مالی، وقت و زمان- به نتیجه برسم. به همین دلایل است که دیگران مرا دیوانه، تندخو، دمدمی - و یا هر تعبیری که خودشان دوست دارند- می پندارند و من کم کم به همه اینها عادت کرده ام.
آنها نمی دانند من چه راهی را آمده ام تا به اینجا رسیده ام. آنها نمی دانند من چه چیزهایی را تجربه کرده ام و همچنین نمی دانند که من از بعضی چیزهایی که آنها به صورت عادی و طبیعی، طبق روال زندگی «دارا» هستند، محرومم و همه اینها در همراهی زندگی از همه ما –نه فقط من- موجوداتی می سازد عجیب تر از هر عجیبی.
ولی با این همه، بازهم تلاش می کنم راهِ بهترِ دیگری پیدا کنم تا آدم بهتری باشم، راحت تر زندگی کنم. لبخند بزنم، گریه نکنم. عشق بورزم و مهربان بمانم.
روزی خواهد رسید که به خود ببالم. نفسی از سَرِ رضایت بکشم و بگویم که دیگر می توانم بِمیرم.
ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال میکنید
برچسب: گلایه,
نویسنده:
بازدید: 116