و همچنین نمی دانم اگر به من عنایت نداشتی چطور دَوام می آوردم در این آشفته بازارِ گاه زیبا به نام زندگی
===========================================================
تا حالا شده کسی را که همتای جانتان دوست داشته اید، نه بتوانید ببخشید و نه بتوانید از او دل بردارید؟ ولی دیگر کاری هم با وی نداشته باشید؟
در، برزخِ نگه داشتنِ دوست داشتنها در دلتان و جفاهایی که بر شما رفته بمانید و دلتان هم نخواهد که در حقّ اش بدی -که نه، شاید کمی تلافی- کنید؟ برعکس زبانتان و دلتان هم دعای خیر کند و خوشی و آرامش بخواهد؟
ما، این دسته از عاشقانِ دلسوخته، دارای مشکلاتِ روانی ای هستیم که این روزها با انواع برچسب، تعریفمان میکنند؟؟ یا فقط کسانی هستیم که هنوز درکِ درستی از وجودمان نشده است؟ همان هایی که در قصه ها و افسانه ها نیستیم، فیلم و تئاتری از زندگی مان ساخته نشده است ولی وجود داریم.
/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*
ترانه سرایی چه زیبا می گفت:
این چه رسمیست که تو ناز کنی یک طرفه
این نشد کار که من ناز کشم یک طرفه
عین ظلمست که تو مست خرامان باشی
من به خاری حقارت برسم یکطرفه
نازنینم این چه رسمیت این چه رسمیت
این چه رسمیت که تو عاشق خود باشی و من
در غم سستی پیمان تو پرپر بزنم
این چه گفته است که تو غرق هوس بازی خویش
من عاشق به دل غم زده خنجر بزنم
نازنینم این چه رسمیت این چه رسمیت
این چه گفته است که من خسته ترین باشم و تو
غافل از آتش افروخته در سینه من
این چه کاریست که من مهر تو بر دل گیرم
تو شب و روز بگیری به دلت کینه من
نازنینم این چه رسمیت این چه رسمیت
/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*/*
لیلی هم گاهی سبوی مجنون را می شکست
از میان صفِ نمازگزاران می گذشت که همه حرفی از او به مجنون بزنند و مجنون نام لیلی را به دهها آوا از زبانِ دیگران بشنود.
شیرین هم -حتما و قطعا- برای فرهادش قوت و غذایی می فرستاده، -شاید- همراه دست خطی، تارِ مویی، چیزی؛ که فرهاد بشکافد دلِ کوه را و شیرین در آن سوختن و فراغ، دلش به همتِ عشقِ فرهادش آرامشی بیابد.
چونی بی من - همایون شجریان - آپارات