خیلی اتفاقا هستن که کسی مقصرشون نیست تا تو سرشون فریاد بزنی و در عین معصومیت و مظلومیت واخواهی کنی و یکم آروم بگیری
خیلی جاها خودمون مقصریم... دوست داشته باشیم یا نه، کاری از دستمون بربیاد یا نه، تحمل بتونیم بکنیم یا نه، چاره ای باشه یا نباشه، هییییییییچ تفاوتی نمی کنه. اون موقعا رو فقط می تونیم از قاب و غالب خودمون بیاییم بیرون و نگاه کنیم به حال و روزمون و باز... یواش یواش بسوزیم
یادم میاد نوجوون که بودم، یه ترانه از «ستارِ خواننده» بود که می گفت:
دشمن من خودِ منم
منم که با من دشمنم
نه اهل اون دِهِ غریب
نه اهل شهر آهنم
نمی دونم چرا ولی، بدون اینکه معنی خاصی برام داشته باشه، گوش دادنش غمگینم می کرد و خیلی وقتا به خودم که می اومدم می دیدم گوشه و کنار کتاب و دفتر و ورقه ی امتحانی اینارو نوشتم
هنوزم خیلی درست نمی تونم حسّ و حالمُ بگم... فقط می دونم که حالِ الانم یه ربطی به این شعره داره...
راستش داشتم فکر می کردم به اینکه این اتفاقایی که می افته، این خونِ دلا وُوُ این جگر سوختنا بی حکمت که نیست
پخته می شم... آخه خودم می دونم چقدر خامَم؛ ولی راستش هیچ فکر نمی کردم اینقدر درد داشته باشه از خامی دراومدن... اوایل فکر می کردم خیِِِییییییلی خوبه که آدم ساده باشه، خام باشه، سربه زیر باشه
مثلا حجب و حیا داشته باشه یا مثلا فروتن باشه هِی بگه: «نه بابا! اختیار دارین!»
اما می بینم که اینا رو از روی خامی و سادگی نباید گفت... باید با سیاست و درایت و کیاست باشه
که قربون خدا من یه اَرزَنم از اینا که گفتم ندارم
امروزم دلم خیلی سوخت... سوزوندنم...
انگار هربار که می سوزونَنم آتیش بزرگتری درست میشه از من
انگار هربار بیشتر عادت می کنم که: «خُبِ دیگه... اینم خاموش میشه... یکم که حالت جا بیاد اینقدرام از دردش چیزی یادت نمی مونه»
اما می دونی اصل حرفم به چیه؟؟
آدم؛ هر دینی که می خواد داشته باشه، داشته باشه... اما آزاده باشه
اگه قراره «یا حسین و یا ابوالفضل» بگه، فقط زبونش نباشه که می گه؛ مَرامِشَم مثل حَضَرات باشه
خودش با خودش بجنگه، با مَنِ خودش؛ به کار کسی کار نداشته باشه
به خودمم می گم اینارو...
بگذریم... زندگی 100 سال اولش سخته
ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال میکنید
برچسب: خودمونی,
نویسنده:
بازدید: 91