حکایت از چه کنم؟

خرید بک لینک
گاهی آنقدر به نداشتن بعضی چیزهای حیاتیِ زندگی عادت می کنیم که احساسات متلاطمِ گاه و بیگاه مان برایِ خودمان غریب اند و در عین حال رفتارمان چنان عادی که دیگران هرگز به فکرشان هم نمی رسد در درون مان چه میگذرد.

------------------------------

هندزفری را چپانده ام توی گوشه هایم و همه آهنگ های کانال تلگرامی «شاهزاده ی من» را یکی یکی play می کنم. سعی می کنم نگذارم قطرات اشکم سرازیر شوند به همین دلیل هم با گوشه مقنعه پاکشان می کنم و فِرت دماغم را بالا می کشم و به همه حرفهایی که همکارانم می زنند و نمی شنوم سر تکان می دهم و لبخند می زنم.

دلم می خواهد راه بروم... سیگار بکشم... گریه کنم و کسی هم نگاهم نکند و مزاحمم نشود.

دلم می خواهد خانه باشم، روی کاناپه دراز بکشم یا به جانِ خانه بیفتم.

دلم می خواهد بروم کوه، فریاد بزنم، فحش بدهم، گریه کنم.

اما دلم نمی خواهد بیایم بهشت زهرا بر مزارت گل بگذارم و گلاب بریزم و قرآن بخوانم.

17 سال از رفتنت می گذرد و من هنوز دلم برایت تنگ می شود. راستش را بخواهی «بابایی» ازت دلخورم.

در اینکه زندگی بر تو سخت گرفت و نامهربان بود هیچ حرفی نیست... در اینکه روزهای خوش و زیبای تو زیاد نبودند حرفی نیست... اما در اینکه نماندن را بر ماندن و جنگیدن ترجیح دادی حرف دارم.

می دانم که خسته شده بودی از این همه مبارزه اما چیزی که نمی فهمم این است که چطور با وجود عشق ات به ما _فرزندانت_ همچنان رفتن را می خواستی؟!!

دل پُرِ دردِ

هیچ می دانستی بعد از تو، هیچکس دیگر مرا چون تو عاشقانه به آغوش نکشید؟

هیچ می دانستی بعد از تو، پاهایِ من از ستون های تخت جمشید محکم تر شده اند و خیالم از پَر پروانه نازکتر؟

دیگر نمی خواهم چیزی بگویم...

دیگر نمی خواهم گریه کنم...

امروز هم مثل روزهای دیگر روزی معمولی است

ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...

ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 103 تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1397 ساعت: 3:07

صفحه بندی