shirley Bassey - When I was young

خرید بک لینک
دیروز که جوان بودم
the taste of life was sweet as rain upon my tongue
طعم زندگی همچون باران شیرین بود بر زبانم
I teased at life as if it were a foolish game
زندگی را دست می انداختم گویی بازی احمقانه ای بود
the way the evening breeze may tease a candle flame
همانگونه که نسیم شامگاهی شعله شعمی را دست می اندازد
The thousand dreams I dreamed, the splendid things I planned
هزاران رویا در سر داشتم، برنامه های باشکوهی می چیدم
I always built… alas! on weak and shifting sand
دریغا (افسوس) که همیشه آنها را بر شن های سست و روان می ساختم
I lived by night and shunned the naked light of day
شب ها زندگی می کردم و از نور عریان روز دوری می جستم
and only now I see how the years ran away
و حالا که می بینم که آن سالها چطور از دستم رفتند

Yesterday when I was young

دیروز که جوان بودم

So many drinking songs were waiting to be sung

ترانه های مستی کننده بسیاریمنتظر بودند تا خوانده شوند

So many wild pleasures that lay in store for me

لذت های رام نشدنی بسیاری برای من ذخیره شده بود

and so much pain my dazzled eyes refused to see,

و چه بسیار رنج هایی که چشمان خیره ام حاضر به دیدنشان نبود

I ran so fast that time and youth at last ran out

چنان سریع دویدم که زمان و جوانی بالاخره به پایان رسید

I never stopped to think what life was all about,I ran so fast that time and youth at last ran out

هرگز نایستادم تا فکر کنم زندگی اصلا درباره چی بود

and every conversation I can now recall

و هر گفتگویی را که اکنون می توانم به یاد بیاورم

conceed itself with me, and nothing else at all.

مرا در خود فرو می برد و دیگر هیچ

Yesterday the moon was blue

دیروز ماه آبی بود

and every crazy day brought something new to do

و هر روز چیزهای تازه ای به ارمغان می آورد

I used my magic age as if it were a wand

طوری از عمرم استفاده کردم که انگار عصای جادویی بود

,and never saw the waste and emptiness beyond

و هیچوقت چیزی فراتر از بیهودگی و پوچی ندیدم

The game of love I played with arrogance and pride

بازی عشق را با غرور و سرافرازی بازی کردم

and every flame I lit too quickly, quickly died

و هر شعله که ای افروختم، زود زود، خاموش شد

the friends I made all seemed, somehow, to drift away

دوستانی که پیدا کردم به نظر می رسد همه به نوعی سرگردان شده اند

and only I am left on stage to end the play

و فقط من روی صحنه باقی مانده ام تا این نمایش نامه را تمام کنم

,there are so many songs in me that won't be sung

ترانه های زیادی درونم هستند که خوانده نخواهند شد

I feel the bitter taste of tears upon my tongue

طعم تلخ اشک را بر زبانم حس می کنم

And the time has come for me to pay for yesterday

و مرا زمان تاوان پس دادن فرا رسیده است برای دیروز

When I was young

زمانی که جوان بودم

shirley Bassey

ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...

ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 136 تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1397 ساعت: 3:07

صفحه بندی