داستانک - بی سرزمین تر از باد

خرید بک لینک
نگاهِ غمگینش را از دور دستها می گیرد - نفسی عمیق به سینه می کشد و همراهِ بازدمش غمی آشنا در فضا پخش می شود. گویی سالهایِ غمش را خاموش گفته و رسیده به نفس تازه کردن.

مکثش طولانی نیست ولی بلاتکلیف است. دستِ آخر می گوید: "خلاصه که آدمی که دلبستگی نداره، خاک براش معنی نداره" !!!

می دانم دلش را شکسته اند و قَدرش را ندانسته اند و دیگر احترامی بین خود و او نگه نداشته اند و حالا فکر می کند رفتن بهتر است. می گوید: «تو خونه ی خودتم اگر حرف و زبونتُ رو نفهمن، غریبه ای»

دلم می گیرد از این همه غصه ای که در دلش جا خوش کرده اند... می شنوم آرام با خود تکرار می کند:

u202bﻣﻦ ﺗﺸﻨﻪ ﻣﺜﻞ ﺧﻮرﺷﻴﺪ
u202bﺑـﻲ ﺳﺮزﻣﻴـﻦ ﺗﺮ از ﺑﺎد
u202bﻛﻮﻟﻲ ﺗـﺮ از ﺗـﺮاﻧﻪ
u202bﺑﻲ ﭘﺮده ﻣﺜﻞ ﻓﺮﻳﺎد
u202bﺗﻨﻬﺎﺗﺮ از ﺳﻜﻮﺗﻢ

تنهایش می گذارم... شاید اصلا متوجه رفتنم هم نشود... از این آتش اگر برخیزد....

ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...

ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 143 تاريخ: چهارشنبه 3 مرداد 1397 ساعت: 3:07

صفحه بندی