دمی غنیمت شمار

خرید بک لینک
هنوز اولین سالگرد از ازدواجم را جشن نگرفته بودم که پدرم دعوت حق را لبیک گفت و گویی آسوده از دنیاست، رفت.

یکی از خاطراتی که در آن دوران (10 ماهِ اول ازدواجم) از ایشان به یاد دارم به شعر زیر بازمی گردد.

ای دل چو زمانه می کند غمناکت

ناگه برود ز تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

در دیره ای که آمد و رفتن ماست

اورا نه بدایت ، نه نهایت پیداست

کس می نزند دمی در این معنی راست

کاین آمد از کجا و رفتن به کجاست؟

یکی از موهبت های خداوند به همسرم خطی بسیار خوش و زیباست که من به مناسبتی که الان خاطرم نیست (تولد بود یا روز پدر) از ایشان خواستم این شعر را به رسم هدیه برای پدرم خوش نویسی کند و او هم که بسیار با ذوق است این کار را به نحو احسنت انجام داد.

با دقت و وسواس بسیار قابی برایش انتخاب کردیم و با همان دقت و وسواس کادو پیچ کرده خوشحال و شادان از تحفه ای خاص و باارزش به دست بوس پدر شتافتیم.

اما

پدرم وقتی شعر را دید بسیار ناراحت شد و بعدها متوجه شدم که فکر می کرده من و همسرم می خواهیم به او یادآوری کنیم که به خاطر ناراحتی قلبی اش (که آن روزها به وخامت هم گذاشته بود) کم کم باید آماده رفتن باشد و به قول خودش کارهایش را سامان دهد.

در صورتیکه اصلا اینطور نبود... من می خواستم او شادتر و بی دغدغه تر زندگی کند و دنیا را با همان شوخ طبعی های مخصوص خودش راحت و راحت و راحت بگیرد و همینطور می خواستم هنر دست همسرم را برایش یادگار کنم.

ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...

ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 1:58

صفحه بندی