
این ماجرا واقعیه و در همین تهرون خودمون اتفاق افتاده
با آب و تاب تعریف می کند که برای هم کلاسی پسرش (که دانشجوی پزشکی است) دختر عمویش را عقد کرده اند.
می گوید دخترک 15 ساله است اما چون جهشی خوانده دانشجوست و پسر هم حدود 21-22 سال دارد.
کمی ناراحت می شوم که دختر 15 ساله را شوهر داده اند ولو اینکه دانشجو باشد ولی گویا این قسمت خوبِ ماجرا بوده است.
از هیجان نمی تواند روی صندلی اش بنشیند، کمی این پا و آن پا می کند و در جواب پرسش من که «زود نبود؟» می گوید: خانواده ی پسره وضع مالی خوبی دارن، پسره هم خوشگله، دانشجوی پزشکی ام که هست. دخترای این دوره و زمونه ام که نمی شینن بیان خواستگاری شون، خودشون شوور پیدا می کنن.
پدر و مادر پسره ترسیده بودن مبادا تو دانشگاه دخترا پسرشون رو از راه به در کنن، رفتن سریع دختر عموش رو براش عقد کردن.
می پرسم: «پسره دختر عموش رو می خواسته؟ لابد خیلی خوشحاله از اینکه اینقدر زود زنش دادن»
می خنده و میگه: نههههه بابا... پسره تعریف کرده: «من اصن نفهمیدم چی به چی شد؟؟ یکی دو روزی منگ و گیج بودم، عین اینایی که یه چیزی زده باشن... یه ذره که حالم جا اومد فهمیدم دختر عموم رو عقد کردم. من که نمی خوامش، حواسمو پرت می کنه، می خوام رو درسم تمرکز کنم»
بعد دوباره می خندد و می گوید: «عجب مادر و پدر زرنگی منم اگر دست و بالم باز بود واسه پسرم همین کارو می کردم»
و همکار دیگرمان که تا این موقع گوش می داده هم با تایید و تاکید می گوید: به این میگن پدر و مادر... آخرتو واسه خودشون خریدن
من: ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فقط می توانم نگاه شان کنم...
ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام...
ما را در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 79