ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام

متن مرتبط با «ولادت با سعادت» در سایت ماجراهای زندگی - گلشید و آرشام نوشته شده است

ماجرای حرفهای یک مغز با (بلا تکلیف) (؟) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «حرفهای یک مغز با (بلا تکلیف) (؟) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟» را مرور می‌کنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.   RSS   آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردا...

    ادامه مطلب
  • آنچه باید درباره بین تعطیلی و ماجرای مرخصی ها بدانید

  • نیلوبلاگ

    موضوع «بین تعطیلی و ماجرای مرخصی ها» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.   RSS  روزهای تعطیلی تقویم های رومیزی اداره چالش های کارمندان و روسا و از آن مهمتر همکاران یک واحد/شرکت هستند.ما چانه زنی می کنیم، لابی می کنیم و خلاصه خود را به در و دیوار می زنیم که بتوانیم یک روز قبل...

    ادامه مطلب
  • بازگشت در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    در ادامه، هر آنچه باید درباره «بازگشت» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.   RSS  گاهی به دنبال چیزی در وسایل شخصی ام که می گردم، تکه کاغذهایی پیدا می کنم با تاریخ و امضاء مربوط به سالهایی گاهی دور و گاهی نزدیک و با خودم فکر می کنم: «اینها را من نوشته ام؟ کِی؟؟!!»"نوشتن" از یادِ آدم می رود؟ می شود "نوشتن" را کنار گذاشت...

    ادامه مطلب
  • بازگشت

  • نیلوبلاگ

    گاهی به دنبال چیزی در وسایل شخصی ام که می گردم، تکه کاغذهایی پیدا می کنم با تاریخ و امضاء مربوط به سالهایی گاهی دور و گاهی نزدیک و با خودم فکر می کنم: «اینها را من نوشته ام؟ کِی؟؟!!»"نوشتن" از یادِ آد...

    ادامه مطلب
  • حرفهای یک مغز با (بلا تکلیف) (؟) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟

  • نیلوبلاگ

    آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام ف...

    ادامه مطلب
  • #یلدا_#حرف های یک مغز با(بلا) تکلیف_#خدایا سپاس

  • نیلوبلاگ

    به دنبال مطلبی می گشتم تا بتوانم احوالاتِ درونم را به نوعی بیان کنم که به تعریف «تالاب-مرداب-باتلاق» رسیدم. تالاب چیست؟ زمزمه می کنم: چشمها را بايد شستجور ديگر بايد ديد چترها را بايد بستزير باران باي...

    ادامه مطلب
  • داستانک - بی سرزمین تر از باد

  • نیلوبلاگ

    نگاهِ غمگینش را از دور دستها می گیرد - نفسی عمیق به سینه می کشد و همراهِ بازدمش غمی آشنا در فضا پخش می شود. گویی سالهایِ غمش را خاموش گفته و رسیده به نفس تازه کردن. مکثش طولانی نیست ولی بلاتکلیف است. ...

    ادامه مطلب
  • دزد آباد - شهر دزدها

  • نیلوبلاگ

    توجه شما را به بخشنامه جدید اداره مان خطاب به نیروهای پیمانکاری جلب می کنم: بسمه تعالی پرسنل محترم شرکت ... با سلام و احترام به اطلاع میرساند: با عنایت به عدم تامین بودجه ماموریت (برون شهری و درون ...

    ادامه مطلب
  • دور باطل یا کسب تجربه

  • نیلوبلاگ

    نوجوان که بودم هرچی ناراحتم می کرد به روی خودم نمی آوردم. چطور می شد که عصبانی بشم و داد و بیداد راه بندازم. گریه هام بی صدا... غصه هام بی صدا... خودم بی صدا... وقتی ام رفتم سَرِ کار همینطوری بودم. مطیع و سربه زیر و کاری، بی حرف و اعتراض و گِله؛ مگه اینکه یکی دیگه شورش رو در می آورد و منم از هر راهی رفته بودم طرف هنوز ناصواب بود. آنوقت آن رویِ ندیده من بالا می اومد و خیلی زود هم فروکش می کرد. (چی می گن؟؟... رَگِ گاوِ عصبانیِ اردیبهشتی... یه همچین چیزایی) گذشت و رسید به ازدواج و شوهر و خانواده اش و خلاصه، زندگی دیگه... اون موقعا رِندی آدما خیلی اذیتم نمی کرد، راستش به روی خودم نمی آوردم بازم قورت می دادم و حَیا می کردم و نمی گفتم... حتی غـُر هم نمی زدم، فقط به اصطلاح خودم صبوری می کردم. حتی س...

    ادامه مطلب
  • ولادت با سعادت امام علی (ع) مبارک باد

  • نیلوبلاگ

    مولای مولای یا مولا دلم می خواهد جملات زیبا بنویسم از شور و خوشحالی این ولادت اما این جملات را به زیبایی هرچه تمامتر بزرگان کلام و دین گفته اند و حق مطلب ادا کرده اند. من فقط آفریده ای کوچکم در این دنیای بزرگ...هیچی در مقابل همه چیز... تنها فکر می کنم با خودم آن روز که خالق به خود برای چنین آفرینشی "احسنت و آفرین" گفت؛ آیا تفاوتی قائل شد بین آدمها؟؟ کاش برمن هم "آفرین" گفته باشد. بگذریم از این حرفها، درد دلی دارم عرض ارادتی حاجتی راستش آقا من که همیشه حرف برای گفتن دارم خیلی هم پـُرگویم می دانید چــرا؟ چون همه وجودم نیـاز است و شما هم آقای کرامتید. آنقدر ...

    ادامه مطلب
  • عشق بازی ناپلئون

  • نیلوبلاگ

    عشق بازی ناپلئون نویسنده: لئون ویال دوریویر مترجم: --- معرفی نویسنده: من نتوانستم در خصوص این نویسنده مطلب قابل توجهی پیدا کنم. *** بخشی از کتاب: اسم من مارگریت پله لو و در شهر کارکاس متولد شده ام و چون در کوچکی یتیم شده بودم در خیاطی مادام انژه لیک که عمه ژان فوره س است بکار مشغول شدم و از دسترنج خود امرار معاش مینمودم. روزی دست تقدیر و قضا ژان را که از طفولیت شغل سپاهیگری را اختیار و ترک مولد خود را نموده بود با رژیمانی که مامور تولون بود به کارکاس کشاند در همان برخورد اول روابط محبت بینمان پیدا شد و قلبها با هم سخن گفتند، روز بعد که برف میبارید و هوا خ...

    ادامه مطلب