
www.golshid1380.blogfa.comxa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0چرا استرس اتفاق میافتد و چگونه آن را مدیریت کنیداحساسی ناشی از تحمل، تقلا و کنارنیامدن با خواسته ها و شرایط روزمره «استرس» گفته می شود.هر چیزی که یک چالش یا تهدیدی ب...
ادامه مطلب
رفاقت تمام نمی شودگِله دارم نازنینمادعا نمی کنم حق دوستی و رفاقت را تمام کرده ام اما؛ رفیق بودم، نبودم؟؟می دنم که نه از شکلک خوشت میآید نه از عکس نوشته نه ابراز علاقه و نه هیچ چیز دیگریولی من که هیچوق...
ادامه مطلب
xa0آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام ف...
ادامه مطلب
مطلبی می خواندم در وبلاگxa0دیوارهاxa0 که متن کامل آنرا به خاطر ندارم اما اشاره ای کرده بود به اینکه شاید ما در دنیایی شیشه ای می دَویم و موجوداتِ دیگری -شاید عجیب- ما را می نگرند. به نوعی تعبیرش این بود که شاید ما همستر دیگر موجودات باشیم. آن موقع با خودم فکر کردم چقدر این علی دیوانه است؛ معلوم نیست در ...
ادامه مطلب
بعداز چند روز سخت و افسرده به اکراه و به پیشنهاد دکتر یک قرصی که کلی در موردش تحقیق کردم مصرف کردم تا بلکه بتونم حداقل به شرایط عادی خودم مسلط باشم. اما مگر به همین راحتی هاس! تصمیم گرفتم موسیقی گوش کنم بلکه موفق بشم ساعات کاری اداره رو پشت سر بگذارم و به حالم غلبه کنم. از پشت مونیتور به همکارهام نگاه می کنم. آه خدا، داریم چکار می کنیم؟ این همه عصبانیت این همه بدو بدو کردن این همه غم و غصه و نگرانی این دلشوره های ناتموم که مثل زهر تو وجودمون ترشح می کنیم این همه حرص و طمع، بدگویی، زیرآب زنی، پشت...
ادامه مطلب
+ از دیروز مدام به فکر شما بودم و یک دیگه از دوستان و آن یک دوست دیگه و آن عزیز دیگه و حال خودم که مثل هوای دم کرده ابری بدجور گرفته بود. + با اینکه کلی بدوبدو کردم و هِـی از این ور به آن ور زدم اما یک لحظه از ذهنم خارج نمی شدی. + رفتم مزون و الگوها رو گرفتم و پارچه هم خریدم و تو دلم بال بال می زدم که آخ جووون پارچه، آخ جوون خیاطی؛ اما بازم تو فکرم بودی. + دست آخر، شب، زدم زیر گریه و گریه و گریه + از صبح دوباره تو فکر شمام و با سردرد خودم می سازم +اینجا بلوایی برپا شد که نگو. هنوز پس لرزه هاش اد...
ادامه مطلب
تو فکر می کنی توهین همان است که با الفاظی کسی را خطاب قرار بدهیم و به او ناسزا بگوئیم؟؟ نه اینطور نیست. نادیده گرفتن دلتنگی های کسی که دوستت دارد، توهین است. یعنی تو حق فکر کردن به من را نداری. کم محلی کردن به محبتهای او که دوستت دارد، توهین است. یعنی تو ارزش نداری دوستت داشته باشم. وقتی می گذاری در فراغت گریه کند، به او توهین کرده ای چون به اندازه کافی دلش را ننواخته ای که سیراب لذّت لبخند بزند. زَخمش زده ای. وقتی به رویت لبخند می زند و آرام و سر به زیر روی برمی گرداند و سر به زیر می اندازد، به...
ادامه مطلب
خیره می شم به یک جایی، گردنم لق لق تکون می خوره و همراهش سـَرم مثل منارجنبون تکان تکان می خوره و بعدش حالت چهره ام عوض میشه. گاهی به خشم، گاهی به غم، گاهی به پوزخند و گاهی هم به یک لبخند بعدش شروع میشه همهمه ها، حرفا، قضاوتها، خوددرگیریها و هزارتا اتفاق که تو ذهن و مغزم می افته و توصیـفِ تجسمی اش خیلی سخته نتیجه اش هم معمولاً یک نفس عمیقه یک چیزی شبیه به آه و در نهایت؛ یا خدا رو صدا می کنم یا به یکی از ائمه بزرگوار (ع) متوسل میشم. گاهی حالتهامو فراموش می کنم تـ ـ ـ ـ ـ ا تکرار همین حالت برای مدت...
ادامه مطلب