حرفهای یک مغز با (بلا تکلیف) (؟) آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
xa0آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرابی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرانوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدیسنگدل این زودتر می خواستی حالا چراعمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیستمن که یک امروز مهمان توام ف
آن روز را هرگز از خاطر نخواهم برد
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:12
گاهی نمی شود بعضی چیزها را فراموش کرد. همین چیزهای کوچک هستند که ما را زنده و سرپا نگه می دارند. حداقل من اینطور معتقدم.===================من دبیرستان را در مدرسه شبانه تمام کردم -ولی هنوز هم جوان و خ
#یلدا_#حرف های یک مغز با(بلا) تکلیف_#خدایا سپاس
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 1:58
به دنبال مطلبی می گشتم تا بتوانم احوالاتِ درونم را به نوعی بیان کنم که به تعریف «تالاب-مرداب-باتلاق» رسیدم. تالاب چیست؟ زمزمه می کنم: چشمها را بايد شستجور ديگر بايد ديد چترها را بايد بستزير باران باي
دمی غنیمت شمار
-
تاریخ: 1397/11/24 ساعت: 1:58
هنوز اولین سالگرد از ازدواجم را جشن نگرفته بودم که پدرم دعوت حق را لبیک گفت و گویی آسوده از دنیاست، رفت. یکی از خاطراتی که در آن دوران (10 ماهِ اول ازدواجم) از ایشان به یاد دارم به شعر زیر بازمی گردد.
داستانک - بی سرزمین تر از باد
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
نگاهِ غمگینش را از دور دستها می گیرد - نفسی عمیق به سینه می کشد و همراهِ بازدمش غمی آشنا در فضا پخش می شود. گویی سالهایِ غمش را خاموش گفته و رسیده به نفس تازه کردن. مکثش طولانی نیست ولی بلاتکلیف است.
shirley Bassey - When I was young
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
Yesterday when I was young دیروز که جوان بودم xa0 the taste of life was sweet as rain upon my tongue طعم زندگی همچون باران شیرین بود بر زبانم xa0 I teased at life as if it were a foolish game زندگی را دس
دزد آباد - شهر دزدها
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
توجه شما را به بخشنامه جدید اداره مان خطاب به نیروهای پیمانکاری جلب می کنم: xa0 بسمه تعالی پرسنل محترم شرکت ... با سلام و احترام به اطلاع میرساند: با عنایت به عدم تامین بودجه ماموریت (برون شهری و درون
ساغرم شکست ای ساقی
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0xa0 ساغرم شکست ای ساقی xa0 xa0 xa0 xa0 xa0رفتهام زدست ای ساقی xa0 (2) xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0 xa0درمیان توفانبرموج غم نشسته منم xa0 xa0 xa0 xa0 xa0در زورق شـکستـــه منـــم xa0 xa0 xa0 xa0 xa0ای نـاخ
حکایت از چه کنم؟
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
گاهی آنقدر به نداشتن بعضی چیزهای حیاتیِ زندگی عادت می کنیم که احساسات متلاطمِ گاه و بیگاه مان برایِ خودمان غریب اند و در عین حال رفتارمان چنان عادی که دیگران هرگز به فکرشان هم نمی رسد در درون مان چه م
غم مخور
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور گر بهار
The God#
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
از همه ی حرفهایی که می خواهم بگویم تنها یکی را طلب می کنم و بقیه بماند بین سکوتهای من و خـدایی و بزرگی تو «خدایا می شود خواهش کنم کمی از صبوری و حکمت و معرفتت به من عنایت کنی» «حتی اگر به قدر دانه شنی باشد» xa0 xa0
#زن
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
گاهی وقت ها چیزهایی می نویسم که دلم نمی خواهم بعدها وقتی می خوانم شان به اندوه و حال آن زمان برگردم بنابراین «رمز» می گذارم... رمزهای که جایی یادداشت شان نمی کنم. به کسی نمی گویم و فقط گاهی وقتها که وبلاگم را مرور می کنم، با دیدنشان یادم می افتد که آن موقع چه حالِ بدی داشتم و ...
حرف های یک مغز بلاتکلیف (؟)
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
آن وقتها که ترانه زندگی بانو هایده را زمزمه می کردم، خودم نمی فهمیدم چرا آنقدر برایم سوزناک بود و از عمق جانم آه برمی آمد. می خواستیم مثل این روزُ نبینیم که دیدیم که حالا (حداقل چندسال اخیر اداری)، آن
#دعای خِیر_Pray#
-
تاریخ: 1397/5/3 ساعت: 3:07
تنها تو می دانی که به چه می اندیشم کمکم کن آن چیزی بشوم که تو میخواهی و تو مرا تنها راهنما باش
دور باطل یا کسب تجربه
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 7:57
نوجوان که بودم هرچی ناراحتم می کرد به روی خودم نمی آوردم. چطور می شد که عصبانی بشم و داد و بیداد راه بندازم. گریه هام بی صدا... غصه هام بی صدا... خودم بی صدا... وقتی ام رفتم سَرِ کار همینطوری بودم. مطیع و سربه زیر و کاری، بی حرف و اعتراض و گِله؛ مگه اینکه یکی دیگه شورش رو در می آورد و منم از هر راهی...
ندارد
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 7:57
آفریدهء خدا از جنس زنقالی هزار نقش: گِلم از جنس زن است و همه روز به اندیشه این می گذرد که چه باید بکنم؟دو هدیه ناب دارم و یک تکیه گاه - خدا را شکر به همه نعمتهایش - دلم شیشه ایست و جانم لبریز محبتهر آنچه می خوانی، گوشه کوچکی از من است... با من شریک می شوی؟
خودشناسی
-
تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 14:54
[unable to retrieve full-text content] زمانِ زیادی نیست که من با بنیاد فره&#
حرفای خودمونی
-
تاریخ: 1396/8/27 ساعت: 14:54
[unable to retrieve full-text content]خیلی حرفها هستن که نمی تونی به کسی بگ&
و خدایی که در این نزدیکیست
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 22:50
من نمی دانم اگر به تو اعتقاد نداشتم ممکن بود چطور زندگی کنم و همچنین نمی دانم اگر به من عنایت نداشتی چطور دَوام می آوردم در این آشفته بازارِ گاه زیبا به نام زندگی =========================================================== تا حالا شده کسی را که همتای جانتان دوست داشته اید، نه بتوانید ببخشید و نه بتو...
گلایه که نه؛ درد ِ دل
-
تاریخ: 1396/5/24 ساعت: 18:09
وقتی به خودم نگاه می کنم، از گذشته تا به امروز خیلی تغییر کرده ام. بیشتر از آنچه که خودم باور کنم. گاهی از خود نا امید می شوم و می اندیشم که اشتباه می کنم و مرتب به دنبال آن هستم که اشتباهاتم را جبران کنم یا اینکه راههای بهتری برای مقاصدم پیدا کندم اما؛ در بسیاری مواقع متوجه می شوم که من اشتباه نمی